تبليغاتX
بعد تو من خیلی تنهام



























بعد تو من خیلی تنهام

بی تو چه کنم؟ رفتنت موج غریبیست که دل میشکند

 

می دانی از وقتی که رفته ای

دیگر ترانه به سراغم نمی آید

دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود

...

دیگر شب ستاره باران نیست

من پشت پنجره یادت را گریه کردم

نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم

شب میلادم همه نور پاشیدند

ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم

شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم

خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم

نمی دانی . نمی دانی کجای شعر غمگین است

همین جا در همین لحظه که تو را آرزو کردم... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:28 توسط الهام...|

تولدت مبارک ، چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی ، تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب ، داره میسوزه چشمام

دورم شلوغه اما ،انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم ،جشن چیو بگیرم

من امشبو نمیخوام ،دلم میخواد بمیرم

تولدم مبارک نیست ، دلم گرفته غمگینم

هوای خونه دلگیره ،تو رو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم

تو نیستیو من از دوریت ،خودم رو مرده میدونم

هیشکی خبر نداره ،چقدر هواتو کردم

چقدر دلم میخواد تو باشی ،دورت بگردم

هیشکی خبر نداره ،دارم به زور میخندم

نمیدونم چرا من چشمامو هی میبندم

چشمامو من میبندم ،تا منتظر بشینم

شاید تو این سیاهی بازم تو رو ببینم

تولدم مبارک نیست دلم گرفته غمگینم

هوای خونه دلگیره ،تورو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست شکسته قلب داغونم

تو نیستیو من از دوریت خودم رو مرده میدونم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:17 توسط الهام...|

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثه بچگیام لالاییاتو دوست دارم

سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم

کاشکی رو طاقچه ی دلت آیینه و شمعدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی، با تو برام چیدنیه

.

.

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالاییاتو دوست دارم، انس صداتو دوست دارم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط الهام...|

دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای

می خورند و می شکنند؟

دیده ای شیشه خرد میشود ولی از هم نمی پاشد؟

این روزها همان شیشه ام

خرد و تکه تکه .....

از هم نمی پاشم ....

ولی شکسته ام ...

باور کن ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:37 توسط الهام...|

 

یه تارمو که مونده روی شونه

اشکایی که می چکه دونه دونه

یه عکسی که قابه به روی دیوار

خونه ای که بی تو شده یه اوار

سهم من از این همه با تو بودن

ازاین همه سوختن و با تو موندن

یه سنگ قبره که به جای شونه ت

وقتی که می گیره دلم بهونه ت

می شکنه بغض منو مثله شیشه

پناه گریه های خیسم میشه

بهارو با خودت بردی از اینجا

تو که رفتی زمتسونه همیشه

نمیدونی تب سرما چه کرده

نفسهامه بخاره روی شیشه...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 4:3 توسط الهام...|

هنوز رفتنت را باور نکرده ام...

هنوز بر این خیالم که باز می گردی...

دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق

به مرز دیوانگی ام می کشاند...

چرا رفتی؟

چرا تنهایم گذاشتی؟

زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...

همه چیز برایم سیاه سیاه شده...

دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...

آخ...

که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است...

آجی کوچیکه یه تولد دیگه بدون حضورت رسید

تولد ۲۲ سالگیت مبارک و من به رسم این سه

سال بازهم بجای تو شمع تولدت رو فوت میکنم

و تو برای من و مامان دعا کن...

دوستت دارم و همیشه و همه جا بیادتم...

روحت شاد...  یادت گرامی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 3:23 توسط الهام...|

داداش وحید

این قبوله؟  

این پست شاده باور کنید

ازین به بعد سعی میکنم همیشه غمگین ننویسم

گاهی ام شاد بنویسم قول میدم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:0 توسط الهام...|

 
بابایی یادته تو همه نقاشیا منو عروس میکشدی
 
یادته تو همه قصه هات من خوشگلترین دختر دنیا بودم
 
یادته میگفتی ی دختر دارم شاه نداره
 
یادته میگفتی چشمای تو خورشید منه
 
بابایی امروز همش ابری بود
 
...خورشید همش پشت ابرا بود
 
همش بارون میومد
 
همه نقاشیا خیس شدن
 
دخترکت لا به لای قصه ها گم شده ....

فردا دومین سال آسمونی شدن بابا احمدمه دوستای
 
خوبم اگه دوست داشتین برای شادی روح بابام یه
 
فاتحه براش بفرستین ممنون میشم....
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:38 توسط الهام...|

دلم تنگ است!

دلم اندازه حجم قفس تنگ است!

سکوت از کوچه لبریز است!

هوا هم سرد و بارانی است!

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی است!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 4:40 توسط الهام...|

و باز هم عیـــــــــــد دیگری رسید... عید ؟!
 
آن هم برای من ؟! بی شما محال است ...
 
مگر آن که معجزه ای گردد و باز آیید و
 
تمامه فصل های زندگیم بهاری شود ...
 
باور دار مرا ... نزدیک به دو سال و نیم است
 
که جز زمستان را نمی شناسم ...
 
آخر مگر بدون شما ... بدون دستان پر مهرتان ... بدون
 
نگاه دوست داشتنیتان می توان آغازی دوباره داشت؟!...
 
بی شما امسال هم با سال قبل تفاوتی ندارد ...
 
تنها جای خالیــــــــــتان پر... رنگ می شود و
 
من غریب تر از گذشته بزرگ می شوم ...
 
بزرگ شدنی که مالامال از نبودن شماست ...
 
بابا می دانی چقدر دلم لک زده که بار دیگر کنار تو
 
سر سفره هفت سین بنشینم و به تو بنگرم که قطره
 
اشکی گوشه چشمانت به جای مانده و برای تک تکمان
 
دعای خیر می کنی ... آخ که شنیدن دعای سال تحویل
 
از زبان تو چه صفایی داشت نازنین پدرم ...
 
بوی اسکناس های تا نخورده ی لابه لای برگ های قرآن
 
مرا مست می کرد ... همان قرآن قدیمی سرمه ای رنگ
 
روی طاقچه که هر بار از کنارش می گذرم بغضم را قورت
 
می دهم ...چقــــــــــــــــدر دلم تنگ است...
 
الهه آخرین عیدی که بهت دادم یادته بعد تو مامان برش
 
گردون به خودم با چه لذتی برات خریده بودمش ولی.......
 
کاش بودین تا باز هم عید برامون عید بود
 
"هر روز دلم بیشتر از دیروز میخوادتون"
 
          *عیدتون مبارک* 
 
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 20:0 توسط الهام...|

نبودی من برایت گریه کردم

برای غصه هایت گریه کردم

من امشب بغض تلخم را شکستم

نشستم بی نهایت گریه کردم

چو در پسکوچه های چشمم امشب

ندیدم رد پایت گریه کردم

تو کوهم بودی و هستی کجایی؟

که من برشانه هایت گریه کردم

بگو ای آسمان با او که امشب

به یادش پا به پایت گریه کردم

چو بودی گریه میکردی به حالم

نبودی من به جایت گریه کردم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 5:12 توسط الهام...|

 

رسید به شمارش معکوس داریم از این

خونه میریم خونه خاطره هااا این روزا دلم

گرفته از گوشه گوشه این خونه خاطره دارم 

 ۱۸ سال اینجا بودیم ولی حالا باید بریم الهه

اتاق مشترکمونو که یادت نرفته همون ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 15:47 توسط الهام...|

 

                  خبر خبر یه خبر داغ

                               

                                     

 

            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدوبلاگم دو ساله شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

                 

هوا که سرده مجلس ما گرم گرمه

امروز روز تولد وبلاگمه

روزیه که در این کلبه رو باز کردم به روی

دلم و دلتنگیام روزیه که خونه دلمو ساختم

و توش گریه ها کردم روزیه که یه جا برای غم

و حرفای نگفتم پیدا کردم

امروز وبلاگ من ۲ ساله شد

۲ ساله اس اما تو دلش غم ۱۰۰ سال رو داره

همه دیوارشو خط خطی کردمو یادگاری نوشتم

حرف دلمو تو گوشه گوشه ی اینجا نوشتم

شاید تو هر بار تولدش قدرشو می دونمو میگم

اگه نداشتمش چی می شد

اینجا توی این کلبه می شینم به خاطره هام فکر میکنم

خونه من ، منو تحمل کن....

وبلاگ خوبم می دونم یه روزی میرم اما تو بمون ،

وبلاگ خوبم ممنونتم تولدت مبارک......

                                      

                            اینم کیک تولد

         

و باز هم :

کلبه کوچک تنهایی من بدون حضور

شما هیچ وقت نمیتونست حرفی برای

گفتن داشته باشه از همتون بابت

حضورتون که کلبه کوچک تنهایی من

رو معطر کردید ممنون .

          اینم از کادوهاش

                    

پارسال فقط کیک داشتیم امسال ژله و آب میوه

هم داریم بفرمایید :

                                            

 و البته ساندویچ اونم به سفارش داداش وحید

وگرنه انقدرا هم دست و دل باز نیستمااااا گفته باشم

                   

 

            همتون و دوست دارمممممم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 4:57 توسط الهام...|

 

خدایا . . .

بارها و بارها شنیدم

" از زندگی هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد

نه آنچه آرزويش را داريم"

خدایا . . .

یعنی لیاقت من از زندگی همین هاست

که هر روز و هر لحظه....

خدایا . . .

این قسمت زندگیم

تقدیر منه یا تقصیر من؟!

اگه تقدیر من بوده، تو برام رقم زدی یا دیگران؟

اگه تو رقم زدی، چرا راضی به دیدن زجر و عذاب منی؟!

داره از حد توان و صبر و تحمل من هم بالاتر میره

مراقبم هستی که ازت دور نشم؟!

اگه دیگران رقم زدند، باز هم تو بگو

کجای این تقدیر میشه عدالت تو رو دید؟!

اگه تقصیر منه، که می دونم نیست

چقدر، چند سال باید تحمل کنم؟!

خسته ام، باز هم حرفهای من رو به حساب

خستگی هام بذار به حساب درد و دل هام با خودت،

به حساب بغض های باقی مونده من

به حساب انتظارات همیشگی من از تو

به حساب این بذار که تو خدایی و من بنده

به حساب این بذار که جز تو پناهی ندارم

به حساب این بذار که دلم عمیق شکسته

و به تو و کمک تو، همیشه و هرلحظه محتاجم

مراقبم باش....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:18 توسط الهام...|

تو را از من گرفتند ...

و حالا لحظه هاي من ،

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

و چشمانم که تا ديروز

به عشقت مي درخشيدند ،

نمي داني چه غمگينند ،

برايم چشم هاي تو ،

چراغ روشن شب بود ،

نمي دانم چه خواهد شد .

پر از دلشوره ام ...

بي تاب و دلگيرم ...

کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 3:13 توسط الهام...|

مامانی...

نگاهم را نمی دیدی،نگاهت را نمی دیدم

شکستی عاقبت از غم،شکستت را نفهمیدم

تو تنها بودی و من هم برایت قوز بالا قوز

چه غمگین بودی و افسوس غمت را من نفهمیدم

در آغوشم گرفتی و غمت در دل نهان کردی

در آغوش پر از مهرت به غم های تو خندیدم

برایم قصه ها گفتی از عشق وحسرت عاشق

غمت را در میان آن،حکایت ها نمی دیدم

نفهمیدم چه آشوبی درون قلب تو بر پاست

ببخشم مهربان من،تو را هرگز نفهمیدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:55 توسط الهام...|

خسته ام از تظاهر به ایستادگی

از پنهان کردن زخم هایم

زور که نیست

دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و

با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است...

اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم

میخواهم لج کنم

با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا

چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید

و مثل هر روز باشی...

خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی....

میخواهم بکشم کنار

از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:3 توسط الهام...|

پدر، يعني آرامش.

پدر، يعني امنيت.
...

پدر، يعني خانه ات، ستوني دارد که نمي داني،

ولي خانه ات بر آن ستون استوار است.

پدر، يعني ستاره اي که مي درخشد، اما پشت
ابرهاي

روزها و روزهاي ابرها پنهان شده و تو، او را نمي بيني.

پدر، يعني مهري که کمي زمخت است،

کمي سخت است؛ اما سخت شيرين.

پدر، يعني آينده، يعني نگاه به آينده، يعني نگراني هايي

که در آينده جا مانده اند.

پدر، يعني دست هايي که پينه بسته اند، حتي اگر

پينه هايش ديده نشود.

پدر، يعني کيسه اي از خوراکي و ميوه و ... در دست

و جاده اي بي انتها در چشم، که هميشه متروک مي ماند،

که هميشه بي عابر.

پدر، يعني رفتن به ميان جامعه، خسته شدن در ميان

جامعه، بريدن در ميان جامعه، خم شدن در ميان جامعه،

اما ايستادن در ميان خانه، استوار، بي تکان، بي لرزه.

پدر، يعني سکوت.

پدر، يعني حرف هاي نگفته.

پدر، يعني همه نگراني هايي که هيچ گاه به لب نمي آيند،

اما به دل مي نشينند.

پدر، يعني نگاهي ملتمسانه و بي دفاع؛ آنگاه که او را

ترک مي کني، به مقصد جايي دور

پدر، يعني معدن رازهاي سر به مهر فراوان

پدر، يعني راه، وقتي که حس مي کني مسافري شده اي

و راه را بيشتر از او رفته اي.

پدر، يعني ديواري بزرگ، که خانه را پوشانده؛ که اگر نباشد،

خانه تعريف و تعبير و تفسير و تصويري ندارد، هيچ.

پدر، يعني تو، که در آرامگاه خود خفته اي....

دلم تنگه برات بابا....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 19:49 توسط الهام...|

می خواهم برگردم به روزهای کودکی...

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود...

بدتـرین دشمنم، خواهر خودم بود.کوچکتر بود و محبت

بیشتر میطلبید از پدر و مادر...

تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند .

تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:5 توسط الهام...|

یادت باشه بین دستات پا گرفتم بابایی.........

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:41 توسط الهام...|


آخرين مطالب
» باز هم تولدی دیگر...
» هیشکی خبر نداره ،چقدر هواتو کردم...
» همه چیز من روزت مبارک ...
» باور کن...
» بهارو با خودت بردی از اینجا...
» تولدت مبارک آجی کوچیکه...
» پست شاد... :)
» دومین سال آسمونی شدنت...
» دلم تنگ است...
» و باز هم عید...

Design By : Pichak