بعد تو من خیلی تنهام
بی تو چه کنم؟ رفتنت موج غریبیست که دل میشکند
می دانی از وقتی که رفته ای دیگر ترانه به سراغم نمی آید دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود ... دیگر شب ستاره باران نیست من پشت پنجره یادت را گریه کردم نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم شب میلادم همه نور پاشیدند ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم نمی دانی . نمی دانی کجای شعر غمگین است همین جا در همین لحظه که تو را آرزو کردم... تولدت مبارک ، چه حرف خنده داری چه فایده داره وقتی ، تو گل برام نیاری عجب شبیه امشب ، داره میسوزه چشمام دورم شلوغه اما ،انگاری خیلی تنهام واسه چی زنده باشم ،جشن چیو بگیرم من امشبو نمیخوام ،دلم میخواد بمیرم تولدم مبارک نیست ، دلم گرفته غمگینم هوای خونه دلگیره ،تو رو اینجا نمیبینم تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم تو نیستیو من از دوریت ،خودم رو مرده میدونم هیشکی خبر نداره ،چقدر هواتو کردم چقدر دلم میخواد تو باشی ،دورت بگردم هیشکی خبر نداره ،دارم به زور میخندم نمیدونم چرا من چشمامو هی میبندم چشمامو من میبندم ،تا منتظر بشینم شاید تو این سیاهی بازم تو رو ببینم تولدم مبارک نیست دلم گرفته غمگینم هوای خونه دلگیره ،تورو اینجا نمیبینم تولدم مبارک نیست شکسته قلب داغونم تو نیستیو من از دوریت خودم رو مرده میدونم... کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای می خورند و می شکنند؟ دیده ای شیشه خرد میشود ولی از هم نمی پاشد؟ این روزها همان شیشه ام خرد و تکه تکه ..... از هم نمی پاشم .... ولی شکسته ام ... باور کن ... یه تارمو که مونده روی شونه هنوز رفتنت را باور نکرده ام... هنوز بر این خیالم که باز می گردی... دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق به مرز دیوانگی ام می کشاند... چرا رفتی؟ چرا تنهایم گذاشتی؟ زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد... همه چیز برایم سیاه سیاه شده... دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود... آخ... که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است... آجی کوچیکه یه تولد دیگه بدون حضورت رسید تولد ۲۲ سالگیت مبارک و من به رسم این سه سال بازهم بجای تو شمع تولدت رو فوت میکنم و تو برای من و مامان دعا کن... دوستت دارم و همیشه و همه جا بیادتم... روحت شاد... یادت گرامی... این قبوله؟ این پست شاده باور کنید ازین به بعد سعی میکنم همیشه غمگین ننویسم گاهی ام شاد بنویسم قول میدم دلم تنگ است! دلم اندازه حجم قفس تنگ است! سکوت از کوچه لبریز است! هوا هم سرد و بارانی است! نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است! نبودی من برایت گریه کردم برای غصه هایت گریه کردم من امشب بغض تلخم را شکستم نشستم بی نهایت گریه کردم چو در پسکوچه های چشمم امشب ندیدم رد پایت گریه کردم تو کوهم بودی و هستی کجایی؟ که من برشانه هایت گریه کردم بگو ای آسمان با او که امشب به یادش پا به پایت گریه کردم چو بودی گریه میکردی به حالم نبودی من به جایت گریه کردم رسید به شمارش معکوس داریم از این خونه میریم خونه خاطره هااا این روزا دلم گرفته از گوشه گوشه این خونه خاطره دارم ۱۸ سال اینجا بودیم ولی حالا باید بریم الهه اتاق مشترکمونو که یادت نرفته همون ... امروز روز تولد وبلاگمه روزیه که در این کلبه رو باز کردم به روی دلم و دلتنگیام روزیه که خونه دلمو ساختم و توش گریه ها کردم روزیه که یه جا برای غم و حرفای نگفتم پیدا کردم امروز وبلاگ من ۲ ساله شد ۲ ساله اس اما تو دلش غم ۱۰۰ سال رو داره همه دیوارشو خط خطی کردمو یادگاری نوشتم حرف دلمو تو گوشه گوشه ی اینجا نوشتم شاید تو هر بار تولدش قدرشو می دونمو میگم اگه نداشتمش چی می شد اینجا توی این کلبه می شینم به خاطره هام فکر میکنم خونه من ، منو تحمل کن.... وبلاگ خوبم می دونم یه روزی میرم اما تو بمون ، وبلاگ خوبم ممنونتم تولدت مبارک...... اینم کیک تولد و باز هم : کلبه کوچک تنهایی من بدون حضور شما هیچ وقت نمیتونست حرفی برای گفتن داشته باشه از همتون بابت حضورتون که کلبه کوچک تنهایی من رو معطر کردید ممنون . اینم از کادوهاش پارسال فقط کیک داشتیم امسال ژله و آب میوه هم داریم بفرمایید : و البته ساندویچ اونم به سفارش داداش وحید وگرنه انقدرا هم دست و دل باز نیستمااااا گفته باشم خدایا . . . بارها و بارها شنیدم " از زندگی هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم" خدایا . . . یعنی لیاقت من از زندگی همین هاست که هر روز و هر لحظه.... خدایا . . . این قسمت زندگیم تقدیر منه یا تقصیر من؟! اگه تقدیر من بوده، تو برام رقم زدی یا دیگران؟ اگه تو رقم زدی، چرا راضی به دیدن زجر و عذاب منی؟! داره از حد توان و صبر و تحمل من هم بالاتر میره مراقبم هستی که ازت دور نشم؟! اگه دیگران رقم زدند، باز هم تو بگو کجای این تقدیر میشه عدالت تو رو دید؟! اگه تقصیر منه، که می دونم نیست چقدر، چند سال باید تحمل کنم؟! خسته ام، باز هم حرفهای من رو به حساب خستگی هام بذار به حساب درد و دل هام با خودت، به حساب بغض های باقی مونده من به حساب انتظارات همیشگی من از تو به حساب این بذار که تو خدایی و من بنده به حساب این بذار که جز تو پناهی ندارم به حساب این بذار که دلم عمیق شکسته و به تو و کمک تو، همیشه و هرلحظه محتاجم مراقبم باش.... تو را از من گرفتند ... و حالا لحظه هاي من ، گرفتار سکوتي سرد و سنگينند و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ، نمي داني چه غمگينند ، برايم چشم هاي تو ، چراغ روشن شب بود ، نمي دانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ... بي تاب و دلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ... مامانی... نگاهم را نمی دیدی،نگاهت را نمی دیدم خسته ام از تظاهر به ایستادگی از پنهان کردن زخم هایم زور که نیست دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است... اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی... خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی.... میخواهم بکشم کنار از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی... پدر، يعني آرامش. ولي خانه ات بر آن ستون استوار است. روزها و روزهاي ابرها پنهان شده و تو، او را نمي بيني. کمي سخت است؛ اما سخت شيرين. که در آينده جا مانده اند. پينه هايش ديده نشود. و جاده اي بي انتها در چشم، که هميشه متروک مي ماند، که هميشه بي عابر. جامعه، بريدن در ميان جامعه، خم شدن در ميان جامعه، اما ايستادن در ميان خانه، استوار، بي تکان، بي لرزه. اما به دل مي نشينند. ترک مي کني، به مقصد جايي دور و راه را بيشتر از او رفته اي. خانه تعريف و تعبير و تفسير و تصويري ندارد، هيچ. دلم تنگه برات بابا.... می خواهم برگردم به روزهای کودکی... آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود... بدتـرین دشمنم، خواهر خودم بود.کوچکتر بود و محبت بیشتر میطلبید از پدر و مادر... تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند . تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!! یادت باشه بین دستات پا گرفتم بابایی.........
1.jpg)

چقدر مثه بچگیام لالاییاتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه ی دلت آیینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی، با تو برام چیدنیه
.
.
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالاییاتو دوست دارم، انس صداتو دوست دارم

اشکایی که می چکه دونه دونه
یه عکسی که قابه به روی دیوار
خونه ای که بی تو شده یه اوار
سهم من از این همه با تو بودن
ازاین همه سوختن و با تو موندن
یه سنگ قبره که به جای شونه ت
وقتی که می گیره دلم بهونه ت
می شکنه بغض منو مثله شیشه
پناه گریه های خیسم میشه
بهارو با خودت بردی از اینجا
تو که رفتی زمتسونه همیشه
نمیدونی تب سرما چه کرده
نفسهامه بخاره روی شیشه...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فردا دومین سال آسمونی شدن بابا احمدمه دوستای

ادامه مطلب
خبر خبر یه خبر داغ
هوا که سرده مجلس ما گرم گرمه




همتون و دوست دارمممممم![]()
شکستی عاقبت از غم،شکستت را نفهمیدم
تو تنها بودی و من هم برایت قوز بالا قوز
چه غمگین بودی و افسوس غمت را من نفهمیدم
در آغوشم گرفتی و غمت در دل نهان کردی
در آغوش پر از مهرت به غم های تو خندیدم
برایم قصه ها گفتی از عشق وحسرت عاشق
غمت را در میان آن،حکایت ها نمی دیدم
نفهمیدم چه آشوبی درون قلب تو بر پاست
ببخشم مهربان من،تو را هرگز نفهمیدم ...
میخواهم لج کنم
پدر، يعني امنيت.
...
پدر، يعني خانه ات، ستوني دارد که نمي داني،
پدر، يعني ستاره اي که مي درخشد، اما پشت ابرهاي
پدر، يعني مهري که کمي زمخت است،
پدر، يعني آينده، يعني نگاه به آينده، يعني نگراني هايي
پدر، يعني دست هايي که پينه بسته اند، حتي اگر
پدر، يعني کيسه اي از خوراکي و ميوه و ... در دست
پدر، يعني رفتن به ميان جامعه، خسته شدن در ميان
پدر، يعني سکوت.
پدر، يعني حرف هاي نگفته.
پدر، يعني همه نگراني هايي که هيچ گاه به لب نمي آيند،
پدر، يعني نگاهي ملتمسانه و بي دفاع؛ آنگاه که او را
پدر، يعني معدن رازهاي سر به مهر فراوان
پدر، يعني راه، وقتي که حس مي کني مسافري شده اي
پدر، يعني ديواري بزرگ، که خانه را پوشانده؛ که اگر نباشد،
پدر، يعني تو، که در آرامگاه خود خفته اي....
| Design By : Pichak |



