زمین بی تو خیلی سرد است....

می دانم هنوز تختت را به کنار پنجره چسبانده ای

پنجره باز است

پاهایت را آویزان کرده ای و موهای بلند و طلایی ات 

را باد تکان می دهد

روی تخت کنارت می نشینم

تقویم کوچکت را قایم می کنی و می خندی

می دانم باز هم تاریخ بازی های پرسپولیس

را یادداشت میکنی

می پرسم: چندتاشو نوشتی؟!

می خندی و تقویمت را یواشکی بیرون می آوری...

تمام جزئیات بازی ها رو نوشتی حتی یه "و" جا نیفتاده

.....

من که می دانم همین دورو بر هایی

اشک هایم را میبنی و به من می خندی

اذیتم نکن!

بیا و گوی های آرامشت را بده تا توی دستم تکان بدهم

بیا دوباره شب ها بالای تختت بنشینیم و «فال تاروت» بگیریم

شعر های «فروغ» را بخوانیم

«سیاوش» گوش بدهیم

یادت هست زیر بارون قدم زدن های دونفره رو؟!

آدم برفی هایی که هرسال درست میکردیم؟!

به خدا برف باریده...

بیا برویم مثل همیشه برف بازی کنیم

به خدا این بار نمی خندم اگر باز هم بگویی که

جنس پوست صورتت دو جور است معده ات از

خوردن دو چیز هم زمان تعجب میکند...

قول می دهم هی نگویم از پل عابر رد نشویم با

تاکسی برویم و...

قول می دهم همه ی اصطلاحاتی که میگفتی را یاد بگیرم

اصلا همه چیز را بیخیال شو...

بیا بنشینیم و عکسهای قدیمی را تماشا کنیم

زیاد طول نمی کشد

دو سه هزار تا عکس که بیشتر نیست!

به خدا اگر تنهایی تماشایشان کنم دق می کنم

ببین این عکست را...

چقدر لیمویی به تو می آید!

راستی تولد من قرار است چه رنگی بپوشی؟

کادو نمی خواهم

همه ی هدیه هایت اینجا توی اتاقم است

ببین اون گلدان آنجاست

تابلوی «دختر ِماه» هم روی دیوار است

حتی کارت تبریکات را گذاشتم روی میز

....

تو که عادت نداشتی از ما جدا باشی ۲سال کافی

نیست؟ برگرد...

مامان دست به وسایلت نمیزند و میگوید تا ابد

باید همانطور بماند

بیا یواشکی جابجایشان کنیم

می خواهم بیایم ببینم کتابهای مرا کجا گذاشته ای؟!

انقدر بی انصاف نباش

همیشه از فرشته هایی حرف می زدی که

بالهایشان را قایم کرده اند

بال هایت را بازهم به آن بالا پس بده و برگرد

آجی زمین بی تو خیلی سرد است....

یاد تو...

 

چقدر خوب است !..


که اینهمه آدم ..


همنام تو اند..!


حالا هرکسی، هر کجا ..


عزیز دلش را صدا کند !..


من ناخواسته ..


به یاد " تو " می افتم.

نیمکت تنهایی...

گاهی وقها روی نیمکت تنهایی ام می نشینم ...

آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است ...

تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من ...

روی این نمیکت ...

نه کلامی می خواهم ...

نه نگاهی که محسور کند مرا ...

تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست ...

همین...