تولدت مبارک آجی کوچیکه...

هنوز رفتنت را باور نکرده ام...

هنوز بر این خیالم که باز می گردی...

دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق

به مرز دیوانگی ام می کشاند...

چرا رفتی؟

چرا تنهایم گذاشتی؟

زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...

همه چیز برایم سیاه سیاه شده...

دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...

آخ...

که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است...

آجی کوچیکه یه تولد دیگه بدون حضورت رسید

تولد ۲۲ سالگیت مبارک و من به رسم این سه

سال بازهم بجای تو شمع تولدت رو فوت میکنم

و تو برای من و مامان دعا کن...

دوستت دارم و همیشه و همه جا بیادتم...

روحت شاد...  یادت گرامی...

پست شاد... :)

داداش وحید

این قبوله؟  

این پست شاده باور کنید

ازین به بعد سعی میکنم همیشه غمگین ننویسم

گاهی ام شاد بنویسم قول میدم

 

دومین سال آسمونی شدنت...

 
بابایی یادته تو همه نقاشیا منو عروس میکشدی
 
یادته تو همه قصه هات من خوشگلترین دختر دنیا بودم
 
یادته میگفتی ی دختر دارم شاه نداره
 
یادته میگفتی چشمای تو خورشید منه
 
بابایی امروز همش ابری بود
 
...خورشید همش پشت ابرا بود
 
همش بارون میومد
 
همه نقاشیا خیس شدن
 
دخترکت لا به لای قصه ها گم شده ....

فردا دومین سال آسمونی شدن بابا احمدمه دوستای
 
خوبم اگه دوست داشتین برای شادی روح بابام یه
 
فاتحه براش بفرستین ممنون میشم....

دلم تنگ است...

دلم تنگ است!

دلم اندازه حجم قفس تنگ است!

سکوت از کوچه لبریز است!

هوا هم سرد و بارانی است!

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی است!

و باز هم عید...

و باز هم عیـــــــــــد دیگری رسید... عید ؟!
 
آن هم برای من ؟! بی شما محال است ...
 
مگر آن که معجزه ای گردد و باز آیید و
 
تمامه فصل های زندگیم بهاری شود ...
 
باور دار مرا ... نزدیک به دو سال و نیم است
 
که جز زمستان را نمی شناسم ...
 
آخر مگر بدون شما ... بدون دستان پر مهرتان ... بدون
 
نگاه دوست داشتنیتان می توان آغازی دوباره داشت؟!...
 
بی شما امسال هم با سال قبل تفاوتی ندارد ...
 
تنها جای خالیــــــــــتان پر... رنگ می شود و
 
من غریب تر از گذشته بزرگ می شوم ...
 
بزرگ شدنی که مالامال از نبودن شماست ...
 
بابا می دانی چقدر دلم لک زده که بار دیگر کنار تو
 
سر سفره هفت سین بنشینم و به تو بنگرم که قطره
 
اشکی گوشه چشمانت به جای مانده و برای تک تکمان
 
دعای خیر می کنی ... آخ که شنیدن دعای سال تحویل
 
از زبان تو چه صفایی داشت نازنین پدرم ...
 
بوی اسکناس های تا نخورده ی لابه لای برگ های قرآن
 
مرا مست می کرد ... همان قرآن قدیمی سرمه ای رنگ
 
روی طاقچه که هر بار از کنارش می گذرم بغضم را قورت
 
می دهم ...چقــــــــــــــــدر دلم تنگ است...
 
الهه آخرین عیدی که بهت دادم یادته بعد تو مامان برش
 
گردون به خودم با چه لذتی برات خریده بودمش ولی.......
 
کاش بودین تا باز هم عید برامون عید بود
 
"هر روز دلم بیشتر از دیروز میخوادتون"
 
          *عیدتون مبارک*