و باز هم عید...
و باز هم عیـــــــــــد دیگری رسید... عید ؟!
آن هم برای من ؟! بی شما محال است ...
مگر آن که معجزه ای گردد و باز آیید و
تمامه فصل های زندگیم بهاری شود ...
باور دار مرا ... نزدیک به دو سال و نیم است
که جز زمستان را نمی شناسم ...
آخر مگر بدون شما ... بدون دستان پر مهرتان ... بدون
نگاه دوست داشتنیتان می توان آغازی دوباره داشت؟!...
بی شما امسال هم با سال قبل تفاوتی ندارد ...
تنها جای خالیــــــــــتان پر... رنگ می شود و
من غریب تر از گذشته بزرگ می شوم ...
بزرگ شدنی که مالامال از نبودن شماست ...
بابا می دانی چقدر دلم لک زده که بار دیگر کنار تو
سر سفره هفت سین بنشینم و به تو بنگرم که قطره
اشکی گوشه چشمانت به جای مانده و برای تک تکمان
دعای خیر می کنی ... آخ که شنیدن دعای سال تحویل
از زبان تو چه صفایی داشت نازنین پدرم ...
بوی اسکناس های تا نخورده ی لابه لای برگ های قرآن
مرا مست می کرد ... همان قرآن قدیمی سرمه ای رنگ
روی طاقچه که هر بار از کنارش می گذرم بغضم را قورت
می دهم ...چقــــــــــــــــدر دلم تنگ است...
الهه آخرین عیدی که بهت دادم یادته بعد تو مامان برش
گردون به خودم با چه لذتی برات خریده بودمش ولی.......
کاش بودین تا باز هم عید برامون عید بود
"هر روز دلم بیشتر از دیروز میخوادتون"
*عیدتون مبارک*
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 20:0 توسط الهام...
|
حرفهای ما هنوز ناتمام..