خیلی زود رفتی...
برای گفتن کلمه بابا دلم پر میکشیه .
برای گفتن این کلمه اینجا بهترین جاست ...
اینجا که دور از چشم خیلی هاست....
بی دغدغه از عزیزترین گفتن چقدر لذت داره ...
دلم بی نهایت براش تنگ شده .
تو این مدت خیلی خوب یاد گرفتم تنها باشم .
تنهایی فکر کنم ... تنهایی نفس بکشم و
تنهایی زندگی کنم .دنیا بدون بابا و الی برام اون
هم من که همه زندگیم مامان و بابا و الی بودن
خیلی سخته....
ولی بازم مجبورم برای دلخوشی مامان
لبخند بزنم
خنده هامم همه از درده ........

من اگه میخندم مال آن است که بمانم زنده
خنده ام تلخ ترین قصه ی جانی سرد است
خنده ام سرد ترین لحظه ی یک زندگی
پر درد است خنده ام مهر غم است
آخرین لحظه ی یک حالت و درد
وقت خندیدن من
لب و دل ، چشم و وجودم همه دیدن دارد
لب پر از خنده ی ظاهر و دلم غرق غم و
ماتم و درد تا به امروز نخندیدم باز
خنده هایم همه مفهوم یکی بودن وتنهایی
دستان من است
و عجیب است که من می خندم .........
كاش میشد قلبمو مثل بادكنك رها كنم
تا بیاد به آسمون وتقدیمت كنم
بگم كه خیلی بیشتر از خیلی دوستت دارم
بگم كه بعد رفتنت چقدر دلتنگتم
بگم كه دارم از دوریت میمیرم
كاش میشد یبار دیگه فقط یبار دیگه...
خدا بهم فرصت بده تا تو رو لمس كنم ...
تا بهت بگم چقدر سخته نگفتن بابا...
دلم برات خیلی تنگ شده بابا احمد![]()





حرفهای ما هنوز ناتمام..