خون بها

همه چیشو به پام گذاشت با من که دشمنی نداشت

اما یکی دیگه نذاشت رفت و من و تنها گذاشت

این آخرا تو صحبتاش می گفت که عاشقم نباش

یکم غریبگی میکرد با من و با خاطره هاش

خوب یادمه وقتی که رفت گریه میکرد تو خنده هاش

میخوندم از توی نگاش می گفت که منتظر نباش