منتظر نباش...

همه چیشو به پام گذاشت با من که دشمنی نداشت
اما یکی دیگه نذاشت رفت و من و تنها گذاشت
این آخرا تو صحبتاش می گفت که عاشقم نباش
یکم غریبگی میکرد با من و با خاطره هاش
خوب یادمه وقتی که رفت گریه میکرد تو خنده هاش
میخوندم از توی نگاش می گفت که منتظر نباش
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 0:40 توسط الهام...
|
حرفهای ما هنوز ناتمام..