دلم گرفته...
در موردت زیاد حرف نزنم به خاطر بقیه ولي
هميشه جاي خاليت رو توي لحظه لحظه های
زندگيم حس ميكنم هميشه يه غمي ته دلم
لونه داره هميشه وقتي يادت ميافتم يه قطره
اشك كوچولو از گوشه چشمام سر ميخوره
و يه چيزي محكم گلوم رو فشار ميده ...
ميگن اون بغض هستش كه مثل يه دست
اهني گلوم رو فشار ميده و ميخواد خفم كنه
خيلي سخته وقتي گريه داشته باشي و
نتوني گريه كني ...
خيلي سخته غم داشته باشي و بگي خوبم ...
بگي همه چيز خوبه... همه چی آرومه...
ديشب خوابم نميبرد داشتم دنبال يه چيزي
ميگشتم كه سرم رو گرم كنم نشستم به
کتاب خوندن داستان دخترو پسری بود که
همو میخواستنو بعد کلی مشکل نامزد کردن
چند روز مونده به عقدشون میفهمم دختر تومور
مغزی داره و در آخر هم دختر میمیره و پسرو تنها
میزاره وقتی جزئیات مرگ دختره رو میخوندم
وقتی میخواستن خاکش کنن انگار همه
صحنه ها واقعی بود صدای جیغ و دادا رو
میشنیدم صدا گریه هارو..... حس میکردم
اونجام..... فقط جای اون دختر تو بودی.
اشک همین جوری از چشام میریخت تمام اون
صحنه ها اومده بود جلو چشمم ساعت ۴ صبح بود
بلند شدم و آلبوما رو آوردم و عکسامونو رو نگاه
کردم عکسایی که با هم بودیم چقدر زود گذشت
اون روزا چقدر دلم برات تنگ شده باورم نمیشه
دو سال از رفتنت بگذره. یعنی واقعا ما دو سال
از هم جداییم ................. الهه همه دعوام
میکنن میگن بسه دیگه تا کی میخوای بست
بشینی تو این اتاق و با خاطره ها زندگی کنی؟
میگن باز همت کن و بلند شو درستو ادامه بده
یه کلاسی چیزی برو سرتو گرم کن با چهارتا
آدم بشین و صحبت کن بزار از این حال و هوا
در بیای بشی همون آدم سابق...میگن افسرده
شدم آره؟ توام اینجوری فکر میکنی؟ نمیدونم
شاید حق دارن. حوصله هیچ کاری رو ندارم
حتی حوصله خودمم ندارم .... نمیدونم والا شاید
راست میگن باید یه فکرایی کنم واسه خودمو
زندگیم..... چی میشد آدم میتونست به عقب
برگرده دلم میخواد برگردم به ۳ سال پیش فقط
حرفهای ما هنوز ناتمام..