بهارو با خودت بردی از اینجا...

یه تارمو که مونده روی شونه
اشکایی که می چکه دونه دونه
یه عکسی که قابه به روی دیوار
خونه ای که بی تو شده یه اوار
سهم من از این همه با تو بودن
ازاین همه سوختن و با تو موندن
یه سنگ قبره که به جای شونه ت
وقتی که می گیره دلم بهونه ت
می شکنه بغض منو مثله شیشه
پناه گریه های خیسم میشه
بهارو با خودت بردی از اینجا
تو که رفتی زمستونه همیشه
نمیدونی تب سرما چه کرده
نفسهامه بخاره روی شیشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 4:3 توسط الهام...
|
حرفهای ما هنوز ناتمام..