ای مشک! تو لا اقل وفاداری کن
من دست ندارم ، تو مرا یاری کن
من وعده ی آبِ تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن
اما تیر بعدی مشک را از هم درید و آبها را بر زمین داغ کربلا ریخت تا
عباس (ع) دیگر مأیوس شود.
ای مشک! نگه کن تو به بالای سَرم 
«زهرا»ست نشسته ، آبروداری کن
لختی بعد، تیری به سینه مبارک حضرت (ع) نشست و وی را از اسب به
 
زیر انداخت، تا کار تمام شود و لب‌تشنكان بي‌ساقي و حسین (ع)
بی‌علمدار گردد.سرانجام یکی از لشگریان دشمن به پیکر نازنین حضرت
حمله کرد و با عمود آهنین بر فرق عباس زد که سر او- مانند فرق مبارک
پدرش علی (ع)- شکافت و بر زمین افتاد و فریاد زد: « یا ابا عبدالله علیک
منی السلام ــ برادرم خداحافظ».
امام حسین (ع) خود را به پیکر بی دست برادر رساند و چون وی را دید
که به شهادت رسیده است، فرمود: « الان انکسر ظهری و قلت حیلتی ــ
 
اکنون کمرم شکست و راه چاره بر من بسته شد» ...
الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون..