+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 5:8 توسط الهام...
|
حرفهای ما هنوز ناتمام.. تا نگاه میکنی: وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی! لحظه عزيمت تو ناگزيز میشود آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود
.الهام طلا.
--------------------------------------
الف و ب و..................... خ داشتم الفبا را هجی میکردم به (خ) که رسیدم بغضی عجیب تمام وجودم را در خود گرفت خ مثل خواهر.................. خواهر نازنینم ای مهربانترین دوست داشتنی ام غم از دست دادنت آنچنان وجودم را در خود مچاله کرده..... که نمیگنجد در عمق باورم نبودنت کاش کاش فرصتی دوباره بود .. برای بوییدنت... نوازش دستانت و خیره شدن به چشمان زیبایت کاش فرصتی داشتم برای دوباره تماشا کردنت مهربان خواهرم.. نوشته هایم برای از تو گفتن سیراب نمیشوند چرا رفتی ... اصلا چگونه رفتی که... خاطراتت اینگونه زنده اند گویی که هستی هرچه مینویسم از یادت تهی نمیشوم ذهنم سرشار از بودن توست اما من... شوق بودنت را میخواهم زیرا که در این هیاهوی پر آشوب روز های بی تو پوچو سردند...............
...........................................
سایه ای بود و پناهی بود و نیست شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر " هست " ناگه " نیست" گردد در نظر باورم شد ، این من ناباورم روی دوش خویش او را می برم! می برم او را که آورده مرا پاس ایامی که پرورده مرا می برم در خاک مدفونش کنم از حساب خویش بیرونش کنم راست میگویم جز این منظور نیست چشم شاعر از حواشی دور نیست مثل من ده ها تن دیگر به راه جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه منتظر تا بارشان خالی شود نوبت نشخوار و نقالی شود هر یکی همصحبتی پیدا کند صحبت از هر جا به جز اینجا کند گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر...